خرید بک لینک
سه روز نجف بوديم - سه روز خاص... بعضي روزا فقط براي خود ادم تعريف داره نه ميشه تشريح كرد نه ميشه توضيح داد .... فقط ميشه تو ذهنت مرور كرد .... انگار فقط براي خودته ... خوده خودت..... سازمان حج و زيارت خيلي برنامه برامون داره.... وقت ازادمون خيلي كمه .... انقدر هم شلوغه كه اصلا نمي توني دو دقيقه ي جا بشيني ....هميشه ميرم جاي زيارتي دلم مي خواد ي گوشه دنج بشيم و دل سير نگاه كنم ، فكر كنم، حرف بزنم ا

برچسب: ٩٦٠٦١١, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

بعد دعاي سعي كرديم بريم زيارت اما خيلي شلوغ بود يكم بين الحرمين راه رفتيم هوا هم خيلي گرم بود ، اونجا هم خيلي شلوغ بود، حس خوب دعاي عرفه ، دلمون نمي خواست اونجا رو ترك كنيم... ولي موندنمون هم فايده اي نداشت ، شب قبل هم تو نجف نخوابيده بوديم و حرم امام علي....تصميم گرفتيم بويم استراحت كنيم برا نمازمغرب كه امديم بمونيم ، برگشتيم هتل ساعت ٥ بود و بيهوش شديم... ي وقتي چشمم باز كردم ديدم ٧/٥ وهوا تاريك

برچسب: يكشنبه,٩٦٠٦١٢, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

دو روز سريع گذشت بعد نماز برگشتم هتل قرار شد بعد شام بريم چرخي بزنيم و بعد بريم حرم.... زياد تو خيابون نمونديم رفتيم حرم و خيمه گاه و جاهاي ديگه حرم.... خيمه گاه كه رفتيم گروه هاي مختلف در حال عدلداري بودن ي كاروان سفره حضرت رقيه و زيارت عاشورا داشتن كنارشون نشستيم تا دعا تموم شد بلند شديم كه صدامون كردن تا باز شدن سفره بمونيم كه ما نمونديم دم اذان صبح خيلي خوابمون گرفته بود بزور تا اذان مونديم نم

برچسب: چهارشنبه,٩٦٠٦١٥, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

دیوار بتی بلندی بود که تا سامرا ادامه داشت نزدیک سامرا مدام تاکید می کردن که خیلی مراقب باشیم چون روز قبل تو سامرا بمب گذاری شده بود ... همه راجع این موضوع صحبت می کردن بهشون گفتم خیالتون راحت دیروز بمب گذاری شده تا چند روز خبری نخواهد شد .... خیلی هوا گرم بود و حسابی تشنه بودیم زیاد تو سامرا نبودیم بعد نماز و زیارت حرکت کردیم به سمت کاظمین ....بعد از ظهر تو ماشین تونستم کمی بخوابم .... هتل کاظمین

برچسب: یکشنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

شهریور تولد بعضی از دوستان قدیمی بود که الان ارتباطی باهاشون ندارم ولی تولشون یادم مونده 16 شهریور- 20 شهریور ...............

شروع کاری بعد 11 روز تعطیلی با خستگی شروع شد خیلی خسته و خواب آلو بودم و از طرفی هم خیلی شلوغ بود ...

برا بچه ها سوغاتی نخریده بودم یعنی برا هیچ کس عمه هام برام کادو اورده بودن و من شرمنده شدم چون هیچی نیوردم ... حتی برای دوستانم ... واقعا نه فرصت داشتم نه اونجا چیزی دیدم که مناسب اوردن دیدم ....

برچسب: چهارشنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

امروز روز شلوغی بود اما همراه با آرامش .... همکارای غر غرو نبودن امروز تنهای تنها بودم همین بهم آرامش داد با اینکه کازم خیلی خیلی زیاد بود ... رابطه ام با همکارام خوبه با همه بحث و جدلا معمولا تو تماس بعدی سعی می کنم به رو خودم نیارم اما خوب گاهی هم نمیشه ... ولی معمولا همین باعث میشه همکارا هم از گاهی جدی و بد اخلاق شدنم با اینکه به ندرت اتفاق می افته دلگیر نشن ... و اینکه همیشه بدور از حاشیه حرف

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

امروز رفتم ازمايشي كه دكتر نوشته بود انجام دادم خيلي گرون شد...بعدشم مي خواستم دوري تو خيابون بزنم از جلو ي كافه رد شدم كه صبحانه هم داشت، رفتم ي صبحانه خوردم... چاييش خيلي خوب بود و بقول معروف چسبيد ي ليوان بزرگ چايي خوشرنگ.... ي كم چرخيدم و خريد كردم مخصوصا كتابايي كه گرفتم خيلي دوست داشتم....الان كه دارم ادامه اين مطلب مي نويسم چند دقيقه مونده به ساعت ١٢ شبه ديگه دارم وارد فردا ميشم.... كتابي

برچسب: ٩٦٠٦٢٣, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

چقدر دلتنگم ... نمی دونم این خاصیت شروع فصل پاییزه یا دلتنگیه که سال هاست تو دلم رخنه کرده و هرچند وقت یبار همه وجودم میگیره ....

بگذریم نمی خوام راجع یهش صخبت کنم .... در کنار همه دلتنگیا می دونم همه چی خوبه و من چقدر خوش شانسم بخاطر همه چی بخصوص خدای خوبم که همیشه بالای سر تنهاییامه ...

دیروز با دوستام قرار داشتم من خیلی دیر رسیدم زود پاشدیم هوا تاریک شده بود ....برام کادو خریده بودن ...

برچسب: دوشنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

لحظات پرشتاب می گذره ... تابستون دیگه تموم شد .... فصل زیبای پاییز از راه میرسه ....هوا کاملا بوی مهر گرفته ... خدایا شکرت ... خدایا ببخش گاهی غر میزنم - دلتنگیامو به خدای خوب خودم نگم به کی بگم ؟ خدایا تحمل کن و بگذر از این بنده غر غرو و ناشکرت ....

کتابی رو که خریده بودم تموم کردم ... خوب و جذاب بود خیلی جاهاش بغض کردم ..........

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

دیگه واقعا آخر شهریوره من بجای بچه مدرسه ها استرس دارم ... خواهرزاده ام میره مدرسه دل می سوزه آخه مدرسه چیه که بچه ها مجبورن برن این شروع یعنی تا آخر عمرش درگیر بشه - صبح زود بیدار بشه .....

با ابنکه خودم هیچ وقت مشکل زود بیدار شدن نداشتم ولی الان که فکر می کنم می بینم چقدر بچه ها گناه دارن مدرسه میرن ...

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:49

واقعا چرا حقوق ما رو نميدن !! اگه اين ٢ ماه معوق يجا بدن چه عالي ميشه !!دو سال پيش هم اين شرايط بود ولي خورد خورد ميدادن... از وقتي دائي مامان فوت كرده و چون مراسمش خيلي سريع اتفاق افتاد خيلي به مراسم نرسيدن تشريف ميارن خونه و بخاطر همين چند روزيه نرسيدم باشگاه برم...سه شنبه شب دوستم زنگ زد و پنجشنبه دعوت كرد خونشون.... اول هم به من زنگ رد كه اگه من و خانم برادرم اوكي باشيم بقيه رو دعوت كنه روز

برچسب: جمعه,٩٦٠٥٢٧, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:31

ادم چي مي خواد جز اينكه مطمئن باشه يكي هست كه حواسش هست .... يكي هست كه خيلي حواسش هست و هوامون داره.... درسته خيلي زود يادم ميره حواسم به اونكي حواسش هست باشه.... خدايا ممنونم.... هدايا مي دونم حواست هست خيلي خيلي هوامو داري بيشتر از اونكه لايق باشم .... خدايا سپاسگزارم .....لذتي خودت و لطفت بهم نشون ميدي احساس كردم صدام نشنيدي پاسخ دادي كه شرمنده شدم .... خدايا ببخش اگه حواسم ﻧﻴﺴت ببخش اگه اينجو

برچسب: شنبه,٩٦٠٥٢٨, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:31

مرداد هم تموم شد .... رفتنم قطعی شد .... باورش سخته ولی نزدیک شدم ....این چند روز خیلی شلوغ بود نرسیدم بنویسم ... و دیروز ماجرای موش ناکی داشتیم ... خیلی ترسیدم ...سرویس ما معمولا زود میرسه و من اولین نقرم که میام و چراغای اتاقمون حتی راه رو ها رو روشن می کنم در واقع کرکره رو میدم بالا ... دیروز صبح که امدم همکار هم اتاقیمون زودتر رسیده بود ... خیلی خواب آلود بودم یکم چشمام بستم و گفتم زودتر چایی

برچسب: شنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی